به اين غزل از سعدي دقت كنيد : 
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدآن اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت كه سر زخاك بر آرم
به گفت و گوي تو خيزم ، به جست و جوي تو باشم
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالَم
نظر به سوي تو دارم ، غلام روي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بِخُسبم
زخواب ، عاقبت آگه به بوي موي تو باشم
حديث روضه نگويم ، گُل بهشت نبويم
جمال حور نجويم ، دوان به سوي تو باشم
مِي بهشت ننوشم زدست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم ؟
هزار باديه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف كنم ، سعديا ، به سوي تو باشم
حالا اين غزل سعدي را بخوانيد :
اي چشم تو دلفريب و جادو
در چشم تو خيره چشم آهو
در چشم مني و غايب از چشم
زآن چشم همي كنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشايد
چون چشم برافكنم بر آن رُو
چشمَم بستي به زُلف دلبند
هوشم بردي به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم
تا چشم من و چراغ من كو ؟
اين چشم و دهان و گردن و گوش
چشمت مَرِساد و دست و بازو !
مَه گرچه به چشم خَلق زيباست
تو خوب تري به چشم و ابرو
با اين همه چشم ، زنگي ِ شب
چشم ِ سيه ِ تو راست هندو
سعدي به دو چشم ِ تو كه دارد
چشمي و هزار دانه لوء لوء
نظرتان چيست ؟
|