| برخی دوستان از من درخواست کردند تا کتاب اول ام " ماه ، حلقه ی بی انگشت " را برای شان ارسال کنم ، باور کنید متاسفانه یا خوشبختانه من حتا برای خودم فقط یک نسخه از کتاب ام را دارم و موضوع اصلن .... نیست . تمام کتاب ها یا فروش رفته و یا من در حد توان برای تعدادی از دوستان که می شناختم ، ارسال کردم . تنها در سفر قبلی که به دعوت کانون ادبیات ایران به تهران داشتم ، حین گشت ام در انقلاب ، تعداد ۵ نسخه از کتاب ام را در کتابفروشی خانه شاعران ایران ، رو به روی دانشگاه تهران( پاساژ فروزنده طبقه ی همکف یا زیرین بود فکر کنم ) دیدم ؛ گفتم ، فقط برای دوستانی که مایل اند ...
این شعر از دفتر : " مثل بادبادک ها / در ظلمت میوه و / پهلوهای معلق تو " از کتاب در دست انتشارم انتخاب شده که مدتی است برای دریافت مجوز منتظر است . امیدوارم ... / موفق باشید !
***
این طور که آرام بُلند می شوی و پَرسه می زنی و قرمز ِآرام می روی
این طور که به حاشیه هایِ گرم می روی و سُرخ می شوی
این جا بدونِ فاصله هایِ دست هم باران می بارد
بدونِ فاصله هایِ دست هم ناگهان آب می میرد بدون فاصله هایِ دست
بدونِ فاصله هایِ دست هم
دست هایِ تو شکلِ مَجروحِ یک آسمان است که می اُفتد
که باران می گیرد و تو را به خواب می برد باران
بدون فاصله هایِ همین دست هم
آن قدر باخته ام به آسمان
که می توانم تو را با هر چه ندارم شرط ببندم و دیگر نترسم از آرزوهایم
دیگر نترسم و
دست ببرم به تَنَم تا بلند شوم و بلند شوی با چشمانِ کودکانه ام
زیرا تا پایانِ آتش را
تا ابعادِ آخر ِآب لال مُرده ام
لال
آن قدر مُرده ام
که پروردگار ِتو
بدون آنکه فکر کند به آخرتِ انار و
ببازد به پیراهنِ عجولِ دستانم وَ پرواز ِ فصل ها
تو را
با یکِ دریاچه یِ تلخِ نامتعارف می گیرد وَ می نوشد
بی آنکه بیاندیشد
به ایّام ِآب و
شایعه یِ رودخانه ای که می آید و رودخانه ای که می آید می آید
و تو
گاهی بدون آنکه بمیری
بدون آنکه با بادهایِ موازی بنشینی
شرطِ بارانی |